مسافر

آن روز...

که گام‌هایت را برداشتی

از خانه

کودکی

بیش نبودی در انتظاری  رود خانه

خطر رأ به جان خریدی

به امیدی فرد‌ای بهتر

از مرز که گذشتی

گرده‌‌هایت را  

با ضربان لگد نوازش کردند

با بوت‌های عسکری

تن تو...

سوراخ سوراخ گردید

از بس که تورا گزیدند

مانند مار

چی‌ نیش‌ها را که به  جان نه خریدی

نهٔ یار و نهٔ دیاری 

و  نهٔ غاری که حتا خانهٔ‌ام باشد 

این است عذاب من

روز‌ها و شب‌های بلند و طولانی

شب‌های تنهائ.

 بهار

باز  هم  بهار آمد  سبزهٔ  و  زار آمد 

از آن چمن  که دورم بوی  خمار آمد

در شوق آن گلستان  عاشق در بیابان

کالا‌یی‌ نو به تن کن مستی و عیش آمد 

تقدیم به اطفالان وطنم که قربانی می‌‌شوند


در بین قلعه‌ها ئ سر به فلک کشیده 

انسانها ئ محروم 

و اطفالان بی‌ سر پناه زنده گی می‌‌کنند 

شاهزاده 

در قصر نشسته است 

و لبخند شادی بر لب دارد

غلامان و کنیزان 

همه و همه بر سر یک دسترخان جمع اند 

و پیاله‌ها ئ بلورین شراب در دست دارند 

یتیمان 

از شدت سرما جان می‌‌بازند 

فرعون زمان

از آسمان سبد سبد هدایا به سوی آنها پرتاپ می‌‌کنند 

تا آنهارا به کام مرگ بی‌ کشانند  

آدم خواران 

در غارها جا ئ‌شان در امن اند 

اطفالان بی‌ گناه بجا ئ بازی کردن با عروسک از هدیهٔ آسمانی فرعون 

زمان استفاده می‌‌کنند

تا آنها ئ کی‌ زنده مانده اند 

 نیز بدست فراموشی سپرده شوند 

تاریخ چشمانش را بسته است 

و شاهزاده برائ اطرافیانش گدائ می‌‌کنند

 چراغها ئ رابطه خاموش اند 

کسی‌ نیست کی‌ جان دادن پرنده گان را بیبنند.


ای سرنوشت

ای سرنوشت

تو از من چی‌ میخواهی‌

اما می‌دانم

وقتی کوچک بودم در دنیای عشق و مهربانی به سر می‌‌بردم

و چی‌ زیبا بود

لحظه‌ها‌ای که زمین خوردن،  بلند شدن،

پرواز به آسمان 

و دویدن بر روی ابر‌ها را تجربهٔ می‌کردم

کی‌ این‌ها همهٔ و همهٔ یاد گاری از عشق است

کی‌ تو از من گرفتی

ای سرنوشت 

من آزاد آفریدهٔ شده ام

می‌ خواهم آزاد باشم و آزاد زندگی کنم

 من محکوم به رفتن نیستم

در فراق یار

سحر  با  باد می‌  گفتم  حدیثی درد‌  هایم  را


که شاید کم شود بغض دلم نه آزارد  گلویم را


صبور ی  کن  تو ای  دل  مدارا   کن  با   رازت


نبیند هیچکس این ناله‌ ای شب‌  های تارم  را


همیشه راه و  رسمی‌ عاشقی آموز  ز  پروانه


مباش مرغی کی‌ ناله سر دهی‌ هر بامداد این را


کنم هر شب دعا‌ی کز دلم  بیرون رود مهرش


ولی‌ آهسته میگویم خدایا بی‌ اثر گردان دعا یم را


بیا غافل شو  ای‌ اسحاق از این  رویایی  دیوانه


چو یوسف باش در زندان منا جات  کن خدایت  را

http://shirdagh2.blogfa.com/post-15.aspx

تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا یی نیست ....
تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی  در آن نیست ...
تنهایی را دوست دارم زیرا تجربه کردم ...
تنهایی را دوست دارم زیرا خدا وند هم تنهاست ¨..
تنهایی را دوست دارم زیرا ...
در کلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد ...

شط

IF YOU HAD ME ALONE... LOCKED UP IN YOUR ROOM FOR TWENTY-FOUR HOURS & I HAD TO DO WHAT EVER YOU WANTED ME TO, WHAT WOULD YOU DO WITH ME? TELL ME IN MY INBOX...CUZ ITS A SECRET...THEN SEND THIS TO ALL YOUR CONTACTS...YOU MIGHT BE SUPRISED WITH THE RESPONSES YOU GET. THEY COULD MAKE YOU LAUGH OR EVEN SMILE .. LOL.IF YOU DONT REPOST THIS YOU ARE A COWARD AND IS TOO AFRAID TO SEE WHO ACTUALLY LIKES YOU.SEND THIS TO EVERYONE

دوباره بازیچه شدم، توی تاتر زندگی
تویی نمایشنامه دل، شکسته شد به سادگی
نقش نبودن واسه توست، نقش شکستن واسه من
صندلی خالی از تو شد، ای بی صدا حرفی بزن، ای بی صدا حرفی بزن
یادته تو نبودنت رفتم و تنهاتر شدم، توی تاتر زندگی بغز یه بازیگر شدم

عاشقم

کنار سب آزیقی   نیشستت را عاشقی
من اسب سوار خستگی .بی خبر از دل بستگی
ابر شدم  صدا شدی شاه شدم گدا  شدی 
شعر شدم  ، قلم شدی .عشق شدم  تو غم شدی
لیلایی من  دریای  من  . آسوده در رویای من
این لهذه در هوای تو . گم شده در صدای تو
من عاشقم  مجنون تو . گم گشته در باران تو
مجنون لیلی بخبر . در کوچهای در به در
مست پریشان  خراب. هر آرزو نقشه برایش
شاید کی روز عاقبت . آرام  بیگررت در دل من
کنار هر سیتاریی  . نشسته ابر  پاریی
عاشقم 
من از توار سادگی  . بی خبر از دل دادگی

ماه  شدم  ابر شدی  . اشک شدم  صبر شدی
برف شدم  آب  شدی . قصه شدم خواب شدی 
لیلایی من  آسوده  در رویایی من
این لهذه در هوایی تو . گم شده  در صدای تو
من  عاشقم  مجنون تو . گم گشته در باران تو
مجنون لیلی به خبر . در کو چاههایی در به در
مست پریشان خراب . هر آرزو نقشه برایت
شاید کی روز عاقبت . شاید کی آرام بگره در دل من
دوستد دارم  لبا لب

عاشقم

کنار سب آزیقی   نیشستت را عاشقی
من اسب سوار خستگی .بی خبر از دل بستگی
ابر شدم  صدا شدی شاه شدم گدا  شدی 
شعر شدم  ، قلم شدی .عشق شدم  تو غم شدی
لیلایی من  دریای  من  . آسوده در رویای من
این لهذه در هوای تو . گم شده در صدای تو
من عاشقم  مجنون تو . گم گشته در باران تو
مجنون لیلی بخبر . در کوچهای در به در
مست پریشان  خراب. هر آرزو نقشه برایش
شاید کی روز عاقبت . آرام  بیگررت در دل من
کنار هر سیتاریی  . نشسته ابر  پاریی
عاشقم 
من از توار سادگی  . بی خبر از دل دادگی

ماه  شدم  ابر شدی  . اشک شدم  صبر شدی
برف شدم  آب  شدی . قصه شدم خواب شدی 
لیلایی من  آسوده  در رویایی من
این لهذه در هوایی تو . گم شده  در صدای تو
من  عاشقم  مجنون تو . گم گشته در باران تو
مجنون لیلی به خبر . در کو چاههایی در به در
مست پریشان خراب . هر آرزو نقشه برایت
شاید کی روز عاقبت . شاید کی آرام بگره در دل من
دوستد دارم  لبا لب

عاشقم

کنار سب آزیقی   نیشستت را عاشقی
من اسب سوار خستگی .بی خبر از دل بستگی
ابر شدم  صدا شدی شاه شدم گدا  شدی 
شعر شدم  ، قلم شدی .عشق شدم  تو غم شدی
لیلایی من  دریای  من  . آسوده در رویای من
این لهذه در هوای تو . گم شده در صدای تو
من عاشقم  مجنون تو . گم گشته در باران تو
مجنون لیلی بخبر . در کوچهای در به در
مست پریشان  خراب. هر آرزو نقشه برایش
شاید کی روز عاقبت . آرام  بیگررت در دل من
کنار هر سیتاریی  . نشسته ابر  پاریی
عاشقم 
من از توار سادگی  . بی خبر از دل دادگی

ماه  شدم  ابر شدی  . اشک شدم  صبر شدی
برف شدم  آب  شدی . قصه شدم خواب شدی 
لیلایی من  آسوده  در رویایی من
این لهذه در هوایی تو . گم شده  در صدای تو
من  عاشقم  مجنون تو . گم گشته در باران تو
مجنون لیلی به خبر . در کو چاههایی در به در
مست پریشان خراب . هر آرزو نقشه برایت
شاید کی روز عاقبت . شاید کی آرام بگره در دل من
دوستد دارم  لبا لب

عاشقم


 

for all those times you stood by  me see

for all the joy you be right to my life

for all truth that you made me see  

for all wrong that you made right

for evry dream you made come true

for all the love I found you

I'll be forever thankful babay

you are the one who held me up

never let me fall

you are the one who saw me through tourgh it all

you were my stregth when I was weak

you were my voice when I couldn't speak

you were my eyes when I couldn't I see

you saw the best there was in me

lifted me when I couldn't reach

you give me faith , coz you belived

I'm evrything I'm because you loved me

you gave me wings and made me fly

you touched my hand I could an touch the sky

I lost my faith ,gave it back to me

you said no star was out of reach

you stood by me and I stood tall

I had your love I have it all

I.m grateful for each day you gave me

maybe I don't know that much

But I know this much is true

I was blessed because

I was loved by you

 

 

تنها شدم تنها    آسوده از غمها شدم

تنها شدم تنها    آسوده از غمها شدم
از بس کی خوردم خون دل  چون غنچه از غوغا شدم
تنها شدم  تنها  آسوده از غمها شدم
از بس کی خوردم خون دل چون غنچه از غوغا شدم
باز از تنهای نفس ای مرغ دل پر واز کن گلها این گلزار را
تنها شدم  تنها    آسوده از غمها شدم
از بس کی خوردم خون دل چون غنچه از غوغا شدم
من عا شق  تنهایم خوب قدر راض خودم با نغمه

شعر از مرحوم احمد ظاهر

چشم به را هت دل بیادت گیریه کردم
  آی سر شب تا سحر گیریه کردم گیریه کردم
سر شب تا سحر گیریه کردم  گیریه  کردم
سر شب تا سحر گیریه کردم گیریه کردم
به محمل میرسیدم کاروان میگذاشت میرفت
به محمل میرسیدم  کاروان میگذشت میرفت
تو جان مانی جانم به فدایت  روهم گذاست میرفت
چشم به را هت دل بیادت  گیریه  کردم
آی سر شب تا سحر گیریه کردم گیریه کردم
به پشش شب روان فریاد کردم از جفایت
به پشش شب روان فریاد کردم از جفایت
از من تو مپرس سیل سرشکم باخته پش پایید

شام به  راهت دل به یادت گیریه کردم
آی سر شب تا سحر گیریه کرم گیریه کرم

پر ور د گارا به من آرامش ده *
تا بپذیرم انچیرا کی م
یتوانم تغیر دهم *
دلری ده *
تا تغیر دهم انچیرا کی میتوانم تغیر دهم *
...
بینش ده *
تا تفاوت این دور ا بدانم *
مرا فهم ده *
تا متوقع نباشم دنیا و مردم ان مطابق میل من رفتار کند *
نوسنده تقی سلطانی

آرام آرام
مرگ به جان
می خرم
دیدی چی آمد
...
به سر من
مروم ...........

هو
زندگی با نگاه آغاز میشود ء
زندگی با دل ادامه می یابد *
زندگی با محبت محکم میشود *
زندگی با صداقت راست میشود *
...
زندگی با تبسم آرام میشود *
و زندگی با عشق زیبا میشود *
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥<
نویسنده تقی سلطانی 1020

شعر

من کی مدانم شبی عمرم به پایان مرسد
نوبت خاموشی من سهل و آسان مرسد
من کی میدانم کی تا سر گرم بزم و مستی ام
مرگ ویرانگر چی بی رحم و شتابان میرسد
زمان ؛۲۰۱۰ )۵ )۱۵

 

این من نه جرم با و فایی چنین تنها شدم ** چون ندارم همدمی بازیچه دلها شدم

 

ادامه نوشته

 خدا وندا
تو خود گفتی کی در قالب شکسته خانه داری __یشکسته قالب من جانا به عهد خود و فا کن
نویسنده تقی سلطانی زمان ؛۲۰۱۰ /۵ /۱۹