در بین قلعه‌ها ئ سر به فلک کشیده 

انسانها ئ محروم 

و اطفالان بی‌ سر پناه زنده گی می‌‌کنند 

شاهزاده 

در قصر نشسته است 

و لبخند شادی بر لب دارد

غلامان و کنیزان 

همه و همه بر سر یک دسترخان جمع اند 

و پیاله‌ها ئ بلورین شراب در دست دارند 

یتیمان 

از شدت سرما جان می‌‌بازند 

فرعون زمان

از آسمان سبد سبد هدایا به سوی آنها پرتاپ می‌‌کنند 

تا آنهارا به کام مرگ بی‌ کشانند  

آدم خواران 

در غارها جا ئ‌شان در امن اند 

اطفالان بی‌ گناه بجا ئ بازی کردن با عروسک از هدیهٔ آسمانی فرعون 

زمان استفاده می‌‌کنند

تا آنها ئ کی‌ زنده مانده اند 

 نیز بدست فراموشی سپرده شوند 

تاریخ چشمانش را بسته است 

و شاهزاده برائ اطرافیانش گدائ می‌‌کنند

 چراغها ئ رابطه خاموش اند 

کسی‌ نیست کی‌ جان دادن پرنده گان را بیبنند.