آن روز...

که گام‌هایت را برداشتی

از خانه

کودکی

بیش نبودی در انتظاری  رود خانه

خطر رأ به جان خریدی

به امیدی فرد‌ای بهتر

از مرز که گذشتی

گرده‌‌هایت را  

با ضربان لگد نوازش کردند

با بوت‌های عسکری

تن تو...

سوراخ سوراخ گردید

از بس که تورا گزیدند

مانند مار

چی‌ نیش‌ها را که به  جان نه خریدی

نهٔ یار و نهٔ دیاری 

و  نهٔ غاری که حتا خانهٔ‌ام باشد 

این است عذاب من

روز‌ها و شب‌های بلند و طولانی

شب‌های تنهائ.